بنام او که میخواهد پس من می نویسم
مردم بالش نرم نخواهند .....شاید این عبارت بهانه ای خوب برای نوشتن باشد.اما برای من قبل از اینکه بهانه ای برای نوشتن باشد بهانه ای برای یاد اوری است.یاداوری مردی که چند روز پیش خیال مردمی را که سالهاست نرمی بالشی را زیر سر خود حس نمیکنند راحت کردو.اب پاکی را روی دستان انها ریخت..انذار دهنده مردم اما برای من قبل از اینکه رییس مجلس کشورم باشد .حکم یک اسطوره و الگویی را داشت که سالها پیش قبل از اینکه لباس سیاست را بر تن کند با اسم او به فامیل و در و همسایه پز می دادم.از اینکه به دبیرستانی می روم که مردی همچون او مدیریت ان را بر عهده دارد به خود می بالیدم .مردی که وقتی سوره کهف را برای من و همکلاسیهایم که اکثرا از فرزندان ادمهای اسم و رسم دار حکومت بودند تفسیر می کرد محو کلام او می شدم.اینگونه بود که .هر روز صبح ساعت 6.30 پسر بچه ای 14 ساله به عشق اینکه روزی همانند او شدن را تجربه کند مسیر بین خانه ای در محله ستارخان تا سیدخندان محل مدرسه ای که ارزوهای خود را در ان جستجو می کرد را می پیمو.د.سال اول دبیرستان این پسر جثه یک دبیرستانی را نداشت .کوچک اندام و ریز نقش بود و به همین دلیل در صف همکلاسیهایش زود جلب توجه میکرد.به همین خاطر وقتی روز اول مهر پس از اتمام سخنرانی روز بازگشایی مدرسه که دکتر ان را ایراد کرد قصد ورود به اولین کلاس درس در دبیرستان را داشت .مردی قدبلند واستخوانی با ریشهای انبوه جلویش را گرفت و به او گفت هیچ می دانی من هم مثل تو در این سن کوچولو و ریزه میزه بودم.و بعد با لبخندی مرا بدرقه کرد. سالها با شوق و شور این واقعه را که برایم حکم تزریق اعتماد به نفس داشت.برای هر کس که میدیدم تعریف می کردم .اری او هفته ای یک بار به مدرسه فرهنگ می امد و برای ما تفسیر قران می گفت.روزی که ارامش بخش ترین روز هفته لقب می گرفت.یاد باد ان روزگاران یاد باد.البته من هر از چند گاهی این خاطرات را یاداوری می کنم .ولی این اولین بار است که انها را به دامان سپید کاغذ می سپارم.کاغذی که پاکی و امنیت دامان سپیدش را رجل سیاسی امروز و معلم فروتن دوست داشتنی دیروز برای اولین بار تضمین کرد.او به من و همه کسانی که مثل من حضور در کلاس سرشاراز مهر و محبت و خضوعش را تجربه کردند درس عشق داد.هرچند وقتی اول بار او را در کسوت نمایندگی مجلس و بعد ریاست ان دیدم باور کردم که فرهیختگی هم متاعی است قیمتی منتها بسته به ان است که با چه چیزی معاوضه شود.
نمی دانم .شاید من سخت گیرم .سختگیر مثل معلمی خاضعی که دست گرم شهید باهنر بر شانه اش به او یاداوری میکند که جایگاهی رفیع دارد پس ان را به مابه ازاء ای بخس نبخشد. .من هرگز باور نمی کردم اسطوره من و مانند من تاجری ناشی باشد. در چشم این همیشه شاگرد او لباس تجارت همانقدر بر تن بالابلند او گشاد و بد قواره است که لباس سیاست.
شاید انقدر لباس زیبای فرهنگ و فرهیختگی بر قامتش خوش می درخشد که دیگر هیچ متاعی را در مقام عوض یارای خودنمایی نیست.مردی که روزی فخر فرهنگستان ادب پارسی بود و ستایش مردم نجیب ایران زمین را با هر اندیشه و اعتقادی همراه خود ساخته بود.امروز کلامی را ادا می کند که بیشتر با ان لباس بدقواره سیاست همخوانی دارد و از ان مرد مهربان فرهنگ دوست که در خط مقدم حفظ میراث فردوسی عزیز علیه رحمه حضوری چشم گیر و توام با ستایش داشت نشانی ندارد.اری مینویسم برای این که یاداوری کنم که در واقع درس پس بدهم به استادی که میدانم که می داند خوش نشینان کشتی قدرت از دریای مواج سیاست به صحت و سلامت عبور نخواهند کرد .و البته خسارت انهایکه جزیره ثبات علم و فرهنگ را برای رسیدن به سرابی در ناکجا اباد ترک گویند.به مراتب بیشتر است.در این میان اصلا تفاوت نمی کند بیرق این کشتی شوم سبز باشد یا سیاه.برای مدعایم نیاز به شاهد ندارم چون تو مخاطبم هستی.اگر بگویم تاریخ را به گواه میگیرم که تو خود از ان اگاهی پس دیگر چه حاجت .
اری از زمانی که بخاطر جثه کوچکم به من دلداری دادی 12 سال می گذرد.تو انروز خود را فروتنانه هم قد من ساختی.اما امروز.......
باور کن نه این لباس جدید برازنده ات است و نه این جملات ........وقت است که باز ایی .اگر برگردی دیگر لازم نیست بگویی انچه را که چشمانت بگویند از تو نیست.

