هو الاول و هو الاخز
یکی بود یکی نبود.شهری بود با مردمانی .این شهر حاکمی داشت به غایت زیاده خواه و این حاکم وزیری داشت سخت سیاس.حاکم دست به باد بود و عیاش.خزانه دربار پر و خالی میگشت اما انبان خواسته های حاکم پر میشد که خالی نه.روزها و شبها بر این منوال میگذشت .مالیات کمر مردم را شکسته بود.در واقع خزانه که نه. جیب مردم بود که جور خاصه خرجیهای حاکم و اعوان و انصارش را به دوش میکشید و در این بین خزانه تنها واسطه ای بیش نبود.روزی خزانه ته کشید.حاکم دست به دامان وزیر همه فن حریفش گشت.او را احضار و بعد خطاب نمود که ای وزیر چاره ای کن که خزانه خالی و عیش اربابت معطل.وزیر عرض کرد قبله عالم چاره آن است که امر کنید مضاف بر مالیات سابق مقرر کنند هر آنکس که زین پس قصد ورود به شهر را دارد باید مالیاتی تحت عنوان ورودیه بپردازد.حاکم با تردید پذیرفت هر چند هشدار داد که شاید این مالیات اضافی لا جرم صدای مردم را درآورد.اما وزیر با پذیرفتن مسئولیت این فرمان آن را تضمین نمود.طرح وزیر چاره ساز گردید و خزانه باز به دوران شکوه خود بازگشت.اما این شکوه دیری نپایید و باز روز از نو و روزی از نو.باز حاکم وزیر را برای گزیری دیگر احضار کرد و بار دگردرایت وزیر به کار آمد و مقرر گردید جهت جبران کسری خزانه خروج کنندگان از شهرنیز مالیاتی تحت عنوان خروجیه بپردازند.حاکم اما این بار با تردیدی غلیظ تر هشداری سفت و سخت تر به وزیر داد که مبادا مردم به تنگ آمده و سر بر شورش بگذارند .والبته وزیر کما فی سابق با مطمئن ساختن خاطر مبارک ولی نعمت خویش حسن انجام این طرح را تضمین نمود.
باری .مردم به پرداخت ورودیه و خروجیه اضافه بر پرداختهای قبلی اهتمام میکردند و خزانه دوباره تکانی چشمگیر خورد وموجبات تنقیص آسودگی خاطر حاکم فراهم نگردید.اما از آنجاییکه ولخرجی حاکم و اطرافیانش همیشه چند گام از خزانه جلوتر بود این بار نیز بعد از چند مدت کفگیر به ته دیگ اصابت میکند و باز ملاقات اضطراری حاکم با وزیر خویش پشت درهای بسته .بلکم طرحی نو در افتد و خاطر قبله عالم مکدر نگردد.والبته وزیر بار دگر سر سپردگی خود را با طرحی پر مایه ولی در نهایت خطر به اثبات میرساند.حاکم ابتدا سخت در مقابل این طرح می ایستد البته نه از باب نگرانی برای مردم بلکه از این رو که مبادا این طرح تیری خلاص به پایه های لرزان حاکمیتش باشد. حاکم خطاب به وزیر میگوید که این بار قطعا با اجرای چنین طرحی مردم سر به شورش میگذارند. اما در نهایت با اصرار و الحاح وزیر تسلیم زیاده خواهی خود میگردد.از فردا بنا به تدبیر وزیر و دستور حاکم مقرر میگردد که هر کس قصد خروج و یا ورود به شهر را داشته باشد باید علاوه بر پرداخت ورودیه و خروجیه چوبی نسبتا بلند و تراشیده بخرد و آن را به ما تحت خود تنقیه نماید.با این تدبیر هم اشتغال زایی میگردد و جوانانی علاقه مند به مشاغلی از جمله تصدی چوب تراشی وتصدی اماله کردن چوبها به شیوه ای که کمتر دردناک باشد اهتمام خواهند ورزید. و هم مضاف بر آن با دولا پهنا حساب کردن این چوبها با مردم قاصد به خروج و ورود آبی اساسی زیر پوست خزانه خواهد رفت و حتی گرفتن مالیات از صاحبان مشاغل جدید خزانه را به دوران شکوه خود باز میگرداند.
طرح در فضایی توام با دلواپسی حاکم و اطرافیانش اجرا میگردد.اما بر خلاف تصور حاکم شورش و اغتشاشی به وقوع نپیوست.اما این تنها دلخوشی بود که به سرعت با تجمع مردم شهر در پشت درهای کاخ با شکوه حاکم آنهم تنها چند هفته از اجرای این طرح به دلنگرانی تبدیل شد.حاکم با عصبانیت وزیر را احضار کرد و به او تاخت که ای ابله مگر من نگفتم که این طرح تو عاقبت ما را به خاک سیاه میکشاند.ببین مردم خشمگین آمده اند تا کار من و حکومت مرا یکسره کنند.وزیر لبخندی زد و گفت .قبله عالم شما مردمی را که سالها بر ایشان حکم رانده اید نمی شناسید.اجازه فرمایید نمایندگانشان به حضور برسند و حرف خود را به شما بزنند تا ببینیم آنها چه میگویند و قصدشان چیست.حاکم نمایندگان مردم تجمع کننده را به حضور پذیرفت.و با احتیاط به آنها گفت شما را چه حاجت پیش آمد کرده که در مقابل برج و باروی ما تجمع نموده اید.سرکرده نمایندگان با حالتی خاضعانه و ملتمسانه عرض میکند که علی حضرت زیاده عرضی نیست جز آنکه امر فرمایید جهت رفاه حال مردم این شهر که رعایای شما محسوب میگردند تعداد چوب تراشان و اماله کنندگان چوبهای تراشیده زیاد تر گردد تا خلق الله از ایستادن در صفهای طویل معاف گردند.
و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل....نمیدانم چرا هروقت صبح زود از خانه خارج میشوم و در قسمتهای مرکزی و پایین شهر صفهای طولانی طالبان شیرهای شیشه ای را میبینم بی اختیار یاد داستان فوق می افتم.

