در گناه میسوزم گر تو نباشی کنارم
میسوزم و میمیرم در گناه آنگاه که تو لحظه ای مرا به حال خود رها سازی .رهایم مکن...آنگونه که رهایت کردم...وجودم به آرامشی که یادت سخاوتمندانه بر آن میبخشاید مشتاق است....آری .. تو را از یادبردم ...چه بسیار تو را ندیدم .تو را نخواندم.و تو کریمانه به رویم نیاوردی و مرا دیدی و شنیدی و خواندی.بندگانت را نبخشیدم و تو سنگدلیم را به رویم نیاوردی.بر زمینت سرکشی و گردنکشی را گستاخانه پیشه ساختم .و اما تو باز ..........
نمی دانم چه بگویم. تو راست میگویی .همیشه راست گفتی که این خود من هستم ظالم و مظلوم .آری ترا خواندم نه برای خودت بلکه برای خودم.هر جا نفعم بود تو را دیدم و هر جا که صلاحم در آن بود شنیدم تو را.من به خود ظلم کردم...ظلم.
صدایم را میشنوی ...خسته ام از خود ...بی پناه تر از همیشه...راهی که رفتم ردپایی از تو بر جای نداشت...راهی نبود که به تو ختم شود چون آغازش نام تو را با خود نداشت.
میبینی مرا.....درمانده از راهی بی پایان ....دستم بگیر بی تو هیچم .مرا رها مکن....ای پایان بی پایان
بی حساب بر من بخشیدی و من در بخشش بندگانت محاسبه کردم .ندارم بضاعتی جز امید به درگاهت......دریغ مکن تو خود را زمن

